واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۲

تیر نازی کزان کمان جسته

پهلوی کس ز ناز ننشسته

همچو نی از برای نالیدن

از عدم آمدم کمر بسته

در دلم همچو مطلع حالی

یاد ابروی توست پیوسته

پرشکن زلف و چشم بادامی

کرد ما را شکسته و خسته

رام من آن غزال کی گردد

که ز شوخی ز خاطرم جسته

واقف این هر دو چیز خوش دارم

دستهٔ گلرخان و گل دسته