تیر نازی کزان کمان جسته
پهلوی کس ز ناز ننشسته
همچو نی از برای نالیدن
از عدم آمدم کمر بسته
در دلم همچو مطلع حالی
یاد ابروی توست پیوسته
پرشکن زلف و چشم بادامی
کرد ما را شکسته و خسته
رام من آن غزال کی گردد
که ز شوخی ز خاطرم جسته
واقف این هر دو چیز خوش دارم
دستهٔ گلرخان و گل دسته