خوردم ز شست یار خدنگی که واه واه
خون از دلم چکیده به رنگی که واه واه
از رشک غنچه پیرهن خود به خون کشید
پوشید یار جامهٔ تنگی که واه واه
ما را تلاش صلح تو دور است از صلاح
دارد به ما نگاه تو جنگی که واه واه
کونین را فروخته خاکستری خرید
دیدم به کوی عشق ملنگی که واه واه
واقف چه ممکن است که از کف دهد دلت
او یافته است پارهٔ سنگی که واه واه