ساقی اگر از می قدری هست به من ده
در شیشه اگر ماحضری هست به من ده
ای دل اگر از غم قدری هست به من ده
از خون جگر ماحضری هست به من ده
من بیجگر و داغ کسی حوصلهسوز است
ای لاله تو را گر جگری هست به من ده
دلتنگم و برگ طربم نیست درین باغ
ای غنچه تو را مشت زری هست به من ده
بینم شده از گریهٔ بسیار مرا چشم
ای ابر تو را چشم تری هست به من ده
عشق آمه شمشیر علم کرده به سویم
ای عقل تو را گر سپری هست به من ده
مپسند که بیحاصل ازین باغ برآیم
ای نخل امل گر ثمری هست به من ده
همصحبتی دختر رز کرده ملولم
ای شیخ تو را گر پسری هست به من ده
خواهم که دل سوخته را باز بسوزم
گر دل دل سنگت شرری هست به من ده
تا کی ز غم دوری آن شمع توان سوخت
پروانه تو را بال و پری هست به من ده
از شیون تو شب همه شب خواب نکردم
بلبل به فغانت اثری هست به من ده
دیر است که از یوسف خویشم خبری نیست
ای باد صبا گر خبری هست به من ده
من زاری دل را نتوانم که کنم گوش
واقف اگرت گوس کری هست به من ده