واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۲

شراب گرم نجوشد به انجمن بی تو

کباب بس نکند از گریستن بی تو

نظر به گل نکنم نام می‌ نمی‌گیرم

که دل‌گرفته شدم از تو و کهن بی تو

بهار عمر چه‌سان بگذرد به شیرینی

مرا که گشته شکر زهر در دهن بی تو

من و شکایت هجر تو شعله‌خو چه مجال

چو شمع کشته ندارم سر سخن بی تو

خدا فرق نسازد نصیب کافر هم

به بت نمانده سروکار برهمن بی تو

ز شهر رفتی و بسیار جامه‌زیبان را

فتاده کار به پوشیدن کفن بی تو

بیا بیا که به خاک مذلت از اشکم

نشسته است دوصد طفل سیم‌تن بی تو

بگو به یوسف من ای صبا که جان عزیز

به تن نشسته چو یعقوب ممتحن بی تو

اگر به یار رسی عرض کن ز من واقف

بیا که سخت وبال است زیستن بی تو