تیر کاری خوردهام از شست او
فرصتم بادا که بوسم دست او
طالع مشاطه را نازم که هست
حل و عقد زلف تو در دست او
چشم یوسف بر زلیخا گر فتد
دستهٔ نرگس شود نی بست او
بعد از این آب از نی نرگس خورم
گشتهام بیمار چشم مست او
واقف از زنجیر نتوانم گسیخت
چون کنم گردیدهام پابست او