دارد بهر باغ آن قامت و رو
بلبل ثناخوان قمری دعاگو
غلطیده در خون دیدم دران کو
فرزانه یک سو دیوانه یک سو
اوضاع دل شد از بس پریشان
گردد همه شب گیسوبهگیسو
در کشتن ما خوش همزبان است
مژگان به مژگان ابرو به ابرو
خاک حریمش گل گشت و گل شد
از گریهٔ من از خندهٔ او
گه جان بخشد گه دل ستاند
لعلش ز معجز چشمش ز جادو
این چشم پاکم با یار بنشاند
آیینهآسا زانو به زانو
ما را شکایت از دیگری نیست
ما از دل خود خوردیم پهلو
گر نامهٔ قتل آید ز یارم
من سازم آن را تعویذ بازو
ترسم برآرد دود از دماغم
آن زلف مشکین پر میکنم بو
در جستوجویت گم شد دل من
خود گو کجایی ای یار دلجو
از بهر تیر آن صیدافکن
در دشت جنگد آهو به آهو
آن کاکلاز بس آشفتهام کرد
صد دسته سنبل دارم به هر مو
ما را نباید با غیر سنجید
داریم تیرش در دل ترازو
می خواست با او گردد مقابل
از حیرت افتاد آیینه بر رو
خوش آنکه آید آن یار دلجوی
دل خواهد از من گویم که دل کو
عمریست واقف از کوی تو رفت
گاهی نگفتی دیوانهام کو