هر کجا طفلی بود دیوانه من
هر کجا شمعی بود پروانه من
هیچکس چون من خرابی دوست نیست
هر کجا سیلی بود ویرانه من
غیرتی ای عشق آخر تا به کی
غیر با او آشنا بیگانه من
عاشقم لیکن ز اقبال نیاز
با تو دارم ناز معشوقانه من
چشم خوابآلودهای چه دور
گر به بیخوابی شدم افسانه من
ساختم با اشک در کنج قفس
فارغم از فکر آب و دانه من
گشتهام در سینهصافیها مثل
تا شدم دردیکش میخانه من
با پریشانان مرا آویزش است
هر کجا زلفیست واقف شانه من