کشم از خار خار گلعذاران
هزارن ناله مانند هزاران
به یادآرم چو صحبتهای یاران
سرشک از دیده میریزم چو باران
نماند امروز غیر از شمع زنده
کسی از دودهٔ شب زندهداران
دل نگذاشت با کس از تطاول
کمند گیسوی این دل شکاران
چنین بهر که که میگردند افلاک
قرارم بردهاند این بیقراران
به جز بر باد رفتن در هوایت
چه میآید دگر از خاکساران
ز بار معصیت شد حلقه پشتم
شدم سر حلقهٔ عصیان شعاران
بیا بلبل به هم صحبت بداریم
تو از گل نال من از گلعذاران
بگو لب را نمک بیجا نریزد
که مصرف نیستش جز دلفگاران
تو تا رفتی چمن آبی نخورد است
گل افسرداست همچو روزهداران
سر چشمان بیمار تو گردم
که گشته آفت پرهیزگاران
نخواهند آمدن همراه نعشم
اگر این است همراهی ز یاران
ز خط خواهد نشست آن زلف روزی
به روز ما پریشان روزگاران
بت سنگیندل ما را که گوید
که مشکن خاطر امیدواران
عرقریزان بیا بر تربت من
زمین تشنهام مشتاق باران
به روز وصل واقف اشک شادی
چو باران است در فصل بهاران