ماند واپس به رهت دین و دل و جان از من
چه شنیدند چه دیدند رفیقان ازمن
از سر جان پی تعظیم تو برخاستهام
سر گران نگذری ای ناوک جانان از من
گذرت گر به گلستان فتد ای آب روان
شوق پابوس رسانی به نهالان از من
دیر و مسجد شده از سیل سرشکم ویران
گله بنیاد کند گبر و مسلمان از من
همچو شمع سحرم طاقت خودداری نیست
یار جان میطلبد با لب خندان از من
خار را بین که چهسان دست و گریبان گلست
میکشی این همه از بهر چه دامان از من
خوش قماری چو من ای سیمبران دیگر نیست
از شما داو زدن باختن جان از من
اختلاطش به من آمیزش بوی است به گل
کی کند گوش سخنهای پریشان از من
تاب سرگوشی زلف آنکه ندارد واقف
کی کند گوش سخنهای پریشان از من