اشکم به دیده میگفت آمادهٔ چکیدن
از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن
در گلشن جنون هم اکنون هوای خوش نیست
رفت آنکه دل شگفتی از پیرهن دریدن
بیگانگی میاموز آن چشم را که آهو
استاد وقت خویش است در شیوهٔ رمیدن
آن شوخ گر به خونم لب تشنه است من هم
خواهم به شوق تیغش آب از گلو بریدن
مانند نبض بیمار از درد دوری یار
یک دم ندادم از دست سررشتهٔ طپیدن
اشکم گهر کشید است در رشتهٔ نظاره
باید به گوش آن طفل این حرف را کشیدن
کی طفل میتواند دیوانه را گرفتن
بیهوده داری ای اشک دنبال دل دویدن
نازکدلیم واقف تاب ستم نداریم
از یار یک تغافل از ما به خون طپیدن