واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۹

زنده دل را نسزد گرد هنر گردیدن

صرفهٔ آب بقا نیست گهر گردیدن

هر کجا تیغ کشد غمزهٔ خونریز بتان

کار هر بی‌جگری نیست سپر گردیدن

پیش ازین تیر تو را بر دل ما بود گذار

آن هم آموخت ز مژگان تو برگردیدن

اندرین دایره از گردش چرخم عمریست

که چو پرگار فتاد است به سر گردیدن

همچو زنگی که گرفتار برص می‌گردد

گشت معیوب شب تار سحر گردیدن

همچو پروانه هوادار بسی سوخته‌ای

نتوان گرد تو ای شمع دگر گردیدن

بینوا نالهٔ من شام و سحر کارش نیست

دربه‌در بهر گدایی اثر گردیدن

پا ز پرگار فتاد است ز بس گردیدم

آه اگر چرخ کند حکم ز سر گردیدن

حاصل ذوق عقیق لب او دانی چیست

خون گرستن همه تن لخت جگر گردیدن

وا کن از سر هوس آن لب شیرین واقف

چند خواهی چو مگس گرد شکر گردیدن