واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۳

گر آمدم به پیش تو چین بر جبین مزن

سوهان به روح من مزن این نازنین مزن

دود دلی مباد فتد در قفای تو

زنهار بر چراغ کسی آستین مزن

رو داده است صحبت گرم امشبم به یار

ای صبح از حسد دم سرد از کمین مزن

دل از چکیدهٔ جگرم تا گلو پر است

این شیشه را ز سنگدلی بر زمین مزن

مستی و کافری شده شایع ز غمزه‌ات

آه ای بت فرنگ ره عقل و دین مزن

ترسم که شعله‌ای به تو سوء ادب کند

دامن بر آتش دل ما بیش ازین مزن

دور از مروت است شکستن شکسته را

سنگ جفا بر این دل اندوهگین مزن

دیوانهٔ نظاره آن دست وشست را

گر تیر می‌زنی به خدا از کمین مزن

واقف ز ناله سوختنم بود اگر غرض

من سوختم دگر نفس آتشین مزن