هجر تو کرد بس که سیه روزگار من
داغ است شمع از غم شبهای تار من
هرگز دلی نسوخته بر حال زار من
بیداغ رسته لاله ز خاک مزار من
ابری بداد کشت امیدم نمیرسد
دارم ز گریه چشم که آید به کار من
تا مژدهٔ وصال مرا از صبا شنید
بر باد داد دل ز طپیدن غبار من
شوخی که مردهام ز خمار فراق او
با غیر مست میگذرد از مزار من
بیآشیانیم نکند زین چمن ملول
شادم که نیست بر سر یک شاخ بار من
دلکش فتاده دامن صحرا چنانکه اشک
چون طفل شوخ سرزده رفت از کنار من
صبح قیامت از نفس سرد من دمید
آخر نشد هنوز شب انتظار من
دنبالهدار چشم تو با من چهها نکرد
شد زین زبان سیاه سیهروزگار من
همراه غیر رفت به گلگشت لالهزار
رحمی نکرد بر جگر داغدار من
این خواری که من ز برای تو میکشم
فخر من است عزت من اعتبار من
واقف شوم به رنگ حنا سرخرو به دهر
بندد به دست خویش مرا گر نگار من