فتاد از ضعف نبضم از طپیدن
دگر نتوان به درد من رسیدن
پی یک دم همآغوش کمان را
بسی خمیازه میباید کشیدن
به یاد قامتش میخیزد آهم
عجب نبود ازو بالا دویدن
به این ضعفی که من دارم گرفتم
ز خود رفتم کجا خواهم رسیدن
فکندم در گریبان تو دل را
دگر نتوان ازو دامن کشیدن
مسلمانان اسیرم کرده شوخی
ازین کافر مرا باید خریدن
لبش نازکتر است از برگ گل هم
به این دندان ستم باشد گزیدن
ز گوهر وام باید کرد دندان
اگر آن لعل لب باید مکیدن
ز داغ عشق دارم زندگانی
نمیمیرم چون شمع از سر بریدن
کشیدن میتوان از سینه دل را
ولی پیکان او نتوان کشیدن
چو گلچین درکمین توست ای گل
چه لازم این همه بر خویش چیدن
تو آهو نیستی ای شوخ آخر
نباید اینقدر از ما رمیدن
طبیب مهربان بگذار دستم
ندارد سود نبض مرده دیدن
مگر پیدا کنی از عشق رنگی
تو را واقف به خون باید طپیدن