ابری کشید سر به هوای گریستن
تقریب یافتم ز برای گریستن
عمری گذشت آه که از خشک سال درد
گوش آشنا نشد به صدای گریستن
بنشین به غیر و خنده کن ای بیوفا که من
استادهام چو شمع برای گریستن
سامان رشک ما همه از دولت دل است
چو ابر نیستیم گدای گریستن
شد خانها خراب ندانم که درچه وقت
چشمم نهاده بود بنای گریستن
غالب حریف معرکهآرای گریهام
گیرم ز دست شمع لوای گریستن
امشب که بود درد تو مهمان کلبهام
دادم به شیخ و شاب صلای گریستن
آخر رساند سیل سرشکم به کوی یار
ممنون شدم ز سعی رسای گریستن
ما را به صوت آب روان احتیاج نیست
هستیم تر دماغ برای گریستن
واقف تو را به تربت مجنون گذر فتاد
صد شکر یافت چشم تو جای گریستن