واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۹

سوخت بی‌مهریت ستارهٔ من

پارهٔ مهر ماه پارهٔ من

مردم و کس نکرد چارهٔ من

آه از بخت هیچ‌کارهٔ من

از بیابان به در زن ای مجنون

که شد این ملک در اجارهٔ من

چه جگرها کباب می‌سازد

ترک مست شراب‌خوارهٔ من

خرمن صبر و طاقتم را سوخت

دلبر برق گوشوارهٔ من

بی‌تو هر لحظه می‌زند مژگان

نیشتر بر رگ نظارهٔ من

نیست دیوانگی مرا امروز

چوب گل بود گاهوارهٔ من

چون شوم مست بگذرم ز دو کون

این بود مستی گذارهٔ من

نشود کوک با رفو هرگز

دامن جیب پاره‌پارهٔ من

واقف آورده از ازل چو سپند

سوختن در گره ستارهٔ من