به دست من افتاد کار گریبان
بلای عجب شد دوچار گریبان
چو گل تحفهٔ چاک ای دست شوقم
به دامن ببر از دیار گریبان
ز هر چاک میغلطد اشکی به رنگی
بیا سیر کن آبشار گریبان
اگر دامن گریه افتد به دستم
چه گلها کنم در کنار گریبان
ز دست او امشب عجب گریه کردم
که شد شسته نقش و نگار گریبان
مرا ضعف سرپنجه پیچید و ترسم
مبادا شوم شرمسار گریبان
رفو میکنم سینهٔ چاک خود را
ز بیدستگاهی به تار گریبان
من از دست خود زان کنم شکوه اکثر
که هرگز نیاید به کار گریبان
گر از چاک بیبهره باشد نباشد
گریبان تو در شمار گریبان
سرشکم به سر میدود تا رساند
به دامن خبر از دیار گریبان
نماند است واقف به جز تار چندین
به دستم دگر یادگار گریبان