من نمیگویم که مجنون باش و در صحرا نشین
شهر هم بد نیست لیکن فارغ از دنیا نشین
با تنک ظرفان نباید طرح صحبت ریختن
ور گزیری نبودت چون جام با مینا نشین
سرو را جای نباشد از لب جو خوبتر
ای سهیقد جابهجا منشین به چشم ما نشین
آمد و بنشست و رفت از بیدماغی گرچه من
بارها گفتم به او مرزا نشین آقا نشین
سرو بالای تو را گردم بلاگردان که او
هر کجا بنشست باشد از همه بالانشین
طاقت از رقصیدنت پامال شد از پا نشین
استقامت خاک گردید ای قیامت زا نشین
مردمان دیده را از خانه بیرون کردهام
خلوت ار خواهی بیا در چشم من تنها نشین
در به در افتادی آخر فتحیابی رو نداد
بعد ازین یک چند ای دل بر در دلها نشین
در دل سنگین او واقف اگر جا یافتی
نقش خود بنشان و همچون نقش بر خارا نشین