یک جا میروی از برزده دامان بنشین
دارم از دست تو صد چاک گریبان بنشین
عرقی سرد کن ای اشک که گرم آمدهای
مشتاب این همه در سایهٔ مژگان بنشین
نمک صحبت هر قوم چشیدن دارد
ذوق پیدا کن و با گبر و مسلمان بنشین
روح مجنون مگر آید به مددکاری تو
به تکلف دو سه روزی به بیابان بنشین
به دل غیر فرود آمدهای حیف از تو
که تو را گفت درین منزل ویران بنشین
دم نزع است مرو از سر بالین مرا
میرود بعد دمی در قدمت جان بنشین
فرصت یک دو سخن مانده چو شمع سحرم
میرسد قصهٔ من زود به پایان بنشین
سرسری نگذری از حلقهٔ آن زلف ای دل
نفسی چند به این جمع پریشان بنشین
شیخ و شاب ای دل دیوانه به دادت نرسد
بعد ازین منتظر جرگهٔ طفلان بنشین
واقف از هجر عزیزان چه بلا مینالی
مهر بر لب زن و در کلبهٔ احزان بنشین