واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۴

سراسر خشک دیدم مزرع خود تا نظر کردم

دل از بی‌حاصلی‌ها آب شد من گریه سر کردم

ز دست غیر با این ضعف از کویش سفر کردم

به هر گامی ز پا بنشستم و خاکی به سر کردم

توام از گفتهٔ اغیار از محفل به در کردی

منش از غیرت عشق ای صنم از دل به در کردم

حدیث تلخ می‌گوید به من زان یار شیرین‌لب

که من این زهر را بر خود گوارا چون شکر کردم

سرشک گرم رو دارد سر رفتن به کوی او

بگو ای دل پیامی می رود قاصد خبر کردم

سپید از غم برآمد سربه‌سر موی سیاه من

بیا روزی که دور از تو بسی شب‌ها سحر کردم

لباسی خوش نمی‌آید مرا جز چشم پوشیدن

ز خلعت خانهٔ دنیا ازان قطع نظر کردم

شوم تا محرم از حرفی‌ که با اغیار می‌گوید

به بزم یار واقف خویش را دانسته کرد کردم