واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۷۸

خواهم که بر یار دل‌آزار بگریم

چندان‌که کند در دل افگار بگریم

خونی که به دل کرد مرا درد جدایی

گر دست دهد وصل تو یک‌بار بگریم

بیزار شد از زاری من یار چه سازم

بنشینم و بر زاری خود زار بگریم

ای کان ملاحت نمکی لطف نکردی

حرمانزده‌ام بر دل افگار بگریم

ضائع چه کنی وقت من غمزده ناصح

برخیز کنم ناله و بگذار بگریم

نازک‌دلی‌ام رفت درین بادیه تا کی

چون آبله از کاوش هر خار بگریم

واقف اگر افتد به کفم دامن وصلش

عهد است که خون گریم و بسیار بگریم