فتاد از دست من دل با که گویم
مرا افتاد مشکل با که گویم
ز دستت کوچهٔ در سر کوچهٔ یار
بماندم پای در گل با که گویم
درین وادی شدم آواره صد راه
نبردم راه به منزل با که گویم
به چندین دستوپاکردن درین بحر
نبردم پی به ساحل با که گویم
عجب افسانهای دارم دریغا
نخواهند اهل محفل با که گویم
فغان کان بیوفا حق وفا را
به حرفی کرد باطل با که گویم
شب تاریک و ره دور و جرس گنگ
جدا ماندم ز محمل با که گویم
به دل گفتم ز پند و بند بسیار
نشد دیوانه عاقل با که گویم
بیارم یک دو حرف گفتنی بود
ز من بگذشت غافل با که گویم
زدی زخمی و رفتی از سرم زود
بماندم نیم بسمل با که گویم
به غیر از گفتوگو واقف ز تحصیل
نکردم هیچ حاصل با که گویم