دریغا که دردآشنای ندیدم
شدم جابهجا لیک جای ندیدم
درین دشت دنبال یاران رفته
دویدم به سر نقش پای ندیدم
ازان چون حنا گوشیهگیری گزیدم
که در چشم مردم حیای ندیدم
بلاهای بسیار دیدم ولیکن
چو آن سرو بالا بلای ندیدم
سحر بلبلی ناله میکرد و میگفت
دریغا که از گل وفای ندیدم
بنازم به حسنت که آیینها را
ز رشک تو با هم صفای ندیدم
ز خون خوردن خلق سیری ندارد
چو تیغ تو صاف اشتهای ندیدم
سپندم ولی پا بر آتش فشردم
که از بهر جستن فضای ندیدم
دلم واشد از گوشهٔ ابروی تو
چنان گوشهٔ دل کشای ندیدم
به حال خراب تو واقف مناسب
به غیر از خرابات جای ندیدم