واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۶

خو گرفتم به قفس رفته چمن از یادم

آه زان ‌روز که آزاد کند صیادم

جفت صدگونه غم و دردم ازین غصه که من

در وفا طاقم و از طاق دلش افتادم

چه خیالست که با شیخ نمایم بیعت

من که با پیر مغان دست ارادت دادم

ماه عیدی عجبی دیده‌ام از ابروی دوست

دوستان جمله بگویید مبارک بادم

چشمی ازدود دلم تر نشود همچو سپند

آه امروز که می‌سوزم و در فریادم

ساده‌روی که به من داد خط بیزاری

خط برآورد و منش خط غلامی دادم

طائر قدسم و بر عرش نشیمن دارم

من ندانم که به دامت ز کجا افتادم

سرسری از سر من چند گذر خواهی کرد

دست من گیر خدا را که ز پا افتادم

یار پر طفل مزاجست و منم یک کف خاک

ترسم از اینکه به بازیچه دهد بربادم

دل به او دادم و بی‌مهر برآمد واقف

دادگر کو که ازین ماه ستاند دادم