ز بیمهری چرخ از مهربانی دور افتادم
چهقدر اکنون مرا کز قدردانی دور افتادم
اگر جان جهانی بر لب آید از فغان من
عجب نبود که از جان جهانی دور افتادم
بود کامم به زهر آغشته و تلخ است عیش من
که از شکر لب شیرین دهانی دور افتادم
اگر در خاک بنشینم و گر در خون به جا باشد
که همچون تیر از ابروکمانی دور افتادم
ز صد جنت اگر آدم جدا افتد نمیباشد
به این حسرت که من از آستانی دور افتادم
خدا را در حق بنده دعای ای کهن پیران
توان کردن که من از نوجوانی دور افتادم
شود گر آب از چشمم روان مانند خون واقف
روا باشد که من از سرو روانی دور افتادم