بر بیگانه گاهی گاه پیش خویش مینالم
خدنگی خوردهام از چشم کافرکیش مینالم
به منزل نارسیده هر قدم زاری است کار من
مرا تا هست راهی چون جرس در پیش مینالم
نمیآرد به شورم او به چشمم گر نمک ریزد
وگر غیری مرا مرهم نهد بر ریش مینالم
بهطور خود مرا بگذار ناصح حالتی دارم
که گر گویی فلانی ناله کم کن بیش مینالم
مده نسبت مرا همدم به نی در ناله و زاری
که او مینالد از بیگانه من از خویش مینالم
به کویش هرکسی فارغ ز درد و غم زهی قسمت
من دل ریش میگریم من درویش مینالم
نمینالم گر آن زلف از صبا شد درهم و برهم
دل آسوده افتاده است در تشویش مینالم
هوس کردم که از نوشینلبش کامی کنم شیرین
ازان مژگان زهرآلوده خوردم نیش مینالم
به مقصد هست راهی از جنون نزدیکتر واقف
مرا افکنده دور این عقل دوراندیش مینالم