واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۸

به گلشن وصف رویت کردم و گل را خجل کردم

حدیثی گفتم از زلف تو سنبل را خجل کردم

به باغ از خار خار عشق آن سرو قبل گلگون

کشیدم نالهٔ قمری و بلبل را خجل کردم

همیشه می‌کشیدم از تغافل پیش او خجلت

نگاهی واکشیدم زد تغافل را خجل کردم

گذر کردم ازین دریادلی بی‌منت گردون

زدم بر آب بی‌باکانه و پل را خجل کردم

ز من شرح پریشان‌حالی امشب پیش او واقف

به نوعی شد ادا کان زلف و کاکل را خجل کردم