غم و غصه جای دیگر میبرم
ازان آستان درد سر میبرم
یک امروز با اشک و آهم بساز
که فردا من این شور و شر میبرم
زهی لطف گر صدف بالین کند
به صیاد این مشت بر میبرم
تو دل را شکستی و از سادگی
من او را بر شیشهگر میبرم
توان گشت گرد سر طاقتم
که با چون تو شوخی به سر میبرم
غمش مهمان است و من پیش او
ز خون جگر ماحضر میبرم
لب خشک آورده بودم برت
کنون میروم چشم تر میبرم
فسون وفا بر تو خواهم دمید
جفا از نهادت به در میبرم
سر خویش واقف گرفتم شدم
ازان آستان درد سر میبرم