خاک شد در قدم او سر خود را نازم
صرف آن سیم بدن شد زر خود را نازم
گریه هرچند که طوفان به سر آورد مرا
هرگز از جا نشدم لنگر خود را نازم
در دل از گریهٔ بسیار مرا نم نگذاشت
خانه پردازی چشم تر خود را نازم
تا خبردار شدم کرد سبکبار مرا
من سبکدستی غارتگر خود را نازم
در شب تیرهام آن ماه به فریاد رسید
چه مدد کرد به من اختر خود را نازم
سرمهٔ دیدهٔ ارباب وفا شد آخر
طالع روشن خاکستر خود را نازم
یار برداشت سرم را به سر نیزه ز خاک
نازم اقبال بلند سر خود را نازم
برف بارید مرا گرچه به سر از پیری
دلم افسرده نشد اخگر خود را نازم
شد نگهدار من از تیغ زبان ناصح
من سپرداری گوش کر خود را نازم
در قفس ریخت چو صیاد مرا کرد آزاد
من وفاداری مشت بر خود را نازم
نرم کردم به دم گرم محبت واقف
دل فولادی او جوهر خود را نازم