واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۵

می‌کنی آزار خوش می‌آیدم

کم مکن آزار خوش می‌آیدم

کی جفایت بار خاطر می‌شود

گر کنی صد بار خوش می‌آیدم

از تو دشنامی به گوشم خورده بود

می‌کنم تکرار خوش می‌آیدم

مایلم بالطبع ناصح سوی عشق

چون کنم این کار خوش می‌آیدم

از چه می‌رانی ز کوی خود مرا

سایهٔ دیوار خوش می‌آیدم

جان به قربان طبیب من که گفت

نالهٔ بیمار خوش می‌آیدم

نقد و جنس درد و داغ عاشقیست

آنچه زین بازار خوش می‌آیدم

پیشه‌ام عشق است منکر نیستم

می‌کنم اقرار خوش می‌آیدم

از چه می‌رانی ز کوی خود مرا

سایهٔ دیوار خوش می‌آیدم

از پی او می‌روم بی‌اختیار

بس که آن رفتار خوش می‌آیدم

می‌شود در تنگدستی رهن می

زین سبب دستار خوش می‌آیدم

بر رگ جان دم‌به‌دم ناخن زدم

نغمهٔ این تار خوش می‌آیدم

نیستی دیوانگی شوریدگی

واقف این اطوار خوش می‌آیدم