واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۴

دعوی دل به یار ستمگر گذاشتم

این ماجرا به عرصهٔ محشر گذاشتم

ناموس و نام و ننگ و زر و سر گذاشتم

اینها برای خاطر دلبر گذاشتم

نذر وفا قبول نمی‌افتد ای دریغ

سر را به پای یار مکرر گذاشتم

فارغ ز شادی و غم این انجمن شدم

با شیشه گریه خنده به ساغر گذاشتم

تا کار من به شوخ سپاهی پسر فتاد

سر را به تیغ و سینه به خنجر گذاشتم

کار دلم ز بت‌شکنان صورتی نبست

این سنگ‌پاره را بر بت‌گر گذاشتم

کردم نزاع قطع بکش تیغ کین بکش

دل را گذاشتم به تو کافر گذاشتم

از درد پهلویم همه شب خواب شد حرام

پهلو شبی که بی‌تو به بستر گذاشتم

از سوز نامه‌ام دل و جانش کباب شد

داغی عجب به بال کبوتر گذاشتم

می‌خواست عشقت از سر مستی ز من کباب

دل قیمه کرده بر سر اخگر گذاشتم

دیدم به دست یار گل داغ همچو شمع

از دست او گرفتم و بر سر گذاشتم

واقف نشست کس ز دلم کلفت خمار

این کار را ساقی کوثر گذاشتم