واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۲

جست‌وجوی شمه‌ای درد و غم او می‌کنم

تا برم به وی در هر خانه را بو می‌کنم

گرچه در مکتوب جانان نیست مضمون جز عتاب

حرز جان می‌خوانمش تعویذ بازو می‌کنم

تا به کی بینم که هر ناشسته روی بیندت

با تو ای آیینه‌رو این‌بار یک رو می‌کنم

چشم من از سرمهٔ چشمش ز بس ترسیده است

هر کجا بینم سیاهی رم چو آهو می‌کنم

او به قصد کشتن من تیغ می‌سازد بلند

من حسابش از تواضع‌های ابرو می‌کنم

دل به درد آمد مرا تا یار رفت از پهلویم

سادگی بنگر علاج درد پهلو می‌کنم

شیوهٔ از خویش رفتن بس که خوش می‌آیدم

می‌روم چون سرو اقامت بر لب جو می‌کنم

بی‌دماغان را سر بوکردن گل کی بود

از گلم بوی تو می‌آید ازان بو می‌کنم

شعر دانش چون به یاد آید مرا واقف به باغ

جابه‌جا از گریه آب تازه در جو می‌کنم