باز آمدم بر تو به حالی که داشتم
در دل همان خیال محالی که داشتم
یکسان بود اسیری و آزادگی که من
در دام ریختم پر و بالی که داشتم
خاکم غبار گشت و غبارم هوا گرفت
از دل نرفت گرد ملالی که داشتم
پیر مغان نکرد ز من یک دو جرعه خیر
بردم بسی شکسته سفالی که داشتم
عمرم چو داغ لاله به آتشرخان گذشت
اخگر نگشت آه زغالی که داشتم
آن زخم ناخنم که به دل بود داغ شد
ماه تمام گشت هلالی که داشتم
از دل تصور کمر او نمیرود
هستم اسیر فکر محالی که داشتم
مانند بدر کاستم از گردش فلک
بر من وبال گشت کمالی که داشتم
شد گرچه صرف پختن سودا تمام عمر
داغم که خام ماند خیالی که داشتم
واقف دوم به دشت چو مجنون به هر طرف
کز من رمیده طرفه غزالی که داشتم