عیش دنیا همه غم بود نمیدانستم
فربهی جمله ورم بود نمیدانستم
هیچ گشتم چو به فکر کمر او رفتم
راه باریک عدم بود نمیدانستم
سر جدا شد ز تنم پا چو به کویش ماندم
تیغ بیداد علم بود نمیدانستم
تلخ شد عیش ازین زهر شکر اندوده
لذت دهر الم بود نمیدانستم
کردم آنجا چو کبوتر چه قدرها مستی
کوی جانانه حرم بود نمیدانستم
ای که من غره به آن لطف زبانی گشتم
همه بر خویش ستم بود نمیدانستم
کرد وحشت نگهش من چو سیاهی کردم
آهو آمادهٔ رم بود نمیدانستم
دادهام داغ تو از دست و ز حسرت داغم
که گل باغ ارم بود نمیدانستم
صرف گردید به خندیدن بیجا واقف
عمر چون صبح دو دم بود نمیدانستم