امروز من عجب می پرزور خوردهام
گویا ز کاسهٔ سر منصور خوردهام
برخیز و گرم عشوه باغیار شو که من
دل سرد کردهام ز تو کافور خوردهام
نزدیک مردنم ز نگاه کشند تو
با آنکه این خدنگ من از دور خوردهام
رغبت مرا به شاهد دنیا نمیشود
صدبار بیش اگر سقنقور خوردهام
از دیده بیتو ریختهام کاسه کاسه خون
یک جرعه می اگر من مخمور خوردهام
خوش نیستم ز نغمه به هجرت که بارها
چندین لگد من از خر طنبور خوردهام
در دور خط نماند مرا ذوق با لبش
برگشته دل ازین شکر مور خوردهام
خوردهام در آرزوی عتیق لب کسی
خون جگر زیاده ز مقدور خوردهام