دور از تو گر دمی به گلستان نشستهام
همچون گناهکار به زندان نشستهام
نخل خزان رسیدهٔ گلزار هستیام
برگم به باد رفته و عریان نشستهام
اینجا که سر امانت تیغ فنا بود
سودا نگر که در غم سامان نشستهام
اغیار دامن تو گرفتند و من چو گل
در خون ز رشک تا به گریبان نشستهام
آیینهٔ شکستهٔ بزم زمانهام
چین بر جبین فکنده و حیران نشستهام
کاری ز من نیاید و جای نمیرسم
مانند تیر بیپر و پیکان نشستهام
سودا به زلف یار نکردم گذشت عمر
با خاطر شکسته پریشان نشستهام
تصویر پشت آیینهام با وجود قرب
بیبهره از توجه خوبان نشستهام
قید لباس بس که مرا تنگ داشتست
واقف به جامه دست و گریبان نشستهام