خوبا خیال چون تو نگاری گرفتهایم
گوش زمانه کر که چه یاری گرفتهایم
شد عمرها که جاری به غاری گرفتهایم
غاری برای خاطر یاری گرفتهایم
آسان نچیدهایم گل وصل چون حنا
خون گشتهایم و دست نگاری گرفتهایم
دامن مزن بر آتش ما ای نسیم عشق
کز سینههای گرم شراری گرفتهایم
آیینهخاطریم ولیکن ز چندگاه
در خاکدان دهر غباری گرفتهایم
ای چشم یار چیست تغافل به حال ما
دنبالهٔ تو از پی کاری گرفتهایم
در صیدگاه وصل تو همچون شکاریان
جای کمین به بوتهٔ خاری گرفتهایم
پرفتنه شد جهان و پرآشوب شد زمان
ما از میان رمیده کناری گرفتهایم
فرهاد کوه کند و بیابان دوید قیس
ما هم ز عشق رخصت کاری گرفتهایم
در عهد زلف یار که عمرش دراز باد
عمریست دامن شب تاری گرفتهایم
واقف ز دست ما نتوان داغ را گرفت
این گل ز دست لالهعذاری گرفتهایم