واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۵

رفتی و نقش پای تو دیدم گریستم

نام تو را ز هر که شنیدم گریستم

مانند کودکی که شود تلخ کام او

تا زهر دوری تو چشیدم گریستم

گردید صرف گریه سراپای من چو شمع

پایان کار خویش ندیدم گریستم

رسوای گریه از چه شوم شمع نیستم

از بزم او کناره گزیدم گریستم

می‌خواستم که نامهٔ شوقت رقم کشم

هوی به‌سان خامه کشیدم گریستم

ای دل به کربلای محبت شدی شهید

در ماتم تو جامه دریدم گریستم

از یاد قامت تو چو آب روان به باغ

خود را به پای سرو کشیدم گریستم

از یاد قامت تو چو آب روان به باغ

خود را به پای سرو کشیدم گریستم

در خواب دست من به میانش رسیده بود

وا گشت چشم هیچ ندیدم گریستم

واقف گذشت عمر گرامی و من ز درد

دامن به فرق خویش کشیدم گریستم