واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۴

تا به داغ او سری می‌داشتم

شمع‌سان تاج سری می‌داشتم

می‌گرفتم از هوا تیر تو را

من اگر بال و پیری می‌داشتم

این‌چنین یکسان نمی‌گشتم به خاک

غیر ازین در گر دری می‌داشتم

می‌زدم صد غوطه در دریای خون

گر امیدی گوهری می‌داشتم

از سرم وا شد دل من خوب شد

من ازو دردسری می‌داشتم

کاش جای کاو کاو غمزه‌اش

در رگ جان نشتری می‌داشتم

شد نصیب آیینه را دیدار او

کاش من هم جوهری می‌داشتم

می‌کشیدم سر به رسوایی اگر

همچو مجنون همسری می‌داشتم

داغ می‌کردم دل افسرده را

لاله‌سان گر اخگری می‌داشتم

مرده بودم خشک لب در راه عشق

گر نه مژگان تری می‌داشتم

برد سیل اشک از کویش مرا

کاش واقف لنگری می‌داشتم