واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۲

رفتم که کسی به هم رسانم

فریادرسی به هم رسانم

چون نی از دست من بنالد

گر هم‌نفسی به هم رسانم

گشتم از آشیانه دلگیر

زین پس قفسی به هم رسانم

زین درد گرت هنوز بس نیست

من درد بسی به هم رسانم

چون عشق پسند خاطرش نیست

من هم هوسی به هم رسانم

واقف زین ناکسان ملولم

رفتم که کسی به هم رسانم