به عهدت ای شه خوبان عجب دستور میبینم
دیار عیش ویران ملک غم معمور میبینم
من از بیصرفهگوییهای تو ناصح نمیرنجم
توام مختار میدانی منت مجبور میبینم
روم نزدیک و بینم تا چه گل خواهد شکفت آنجا
درین وادی چو موسی آتشی از دور میبینم
ز درد بینوایی کاسهٔ دریوزهٔ خود را
به کف نالندهتر از کاسهٔ طنبور میبینم
دلی کز نوش آن لب داشت نیش از شهد شیرینتر
کنون زان نیش مژگان خانهٔ زنبور میبینم
نظر کرده است در کارت همانا چشم بیماری
دو روزی شد که من ای دل تو را رنجور میبینم
چه ظلم است اینکه در کویش سر صد بیگنه یکجا
ز در آویخته چون خوشهٔ انگور میبینم
ز خاک آستان عشق تا شد چشم ما روشن
نهان در هر سیاهی سرمهآسا نور میبینم
چهسان خود را شمارم داخل خیل سگان او
که این مقدار جرئت خارج از مقدور میبینم
ز من پنهان چه داری عشق خود واقف که از چندی
دلت پردرد مییابم سرت پرشور میبینم