واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۲

از دوری تو گشته سیه روزگار چشم

یعنی فتاد از نظر اعتبار چشم

بلبل ز حرص دیدن گل موسم بهار

فریاد می‌کند که ندارد هزار چشم

رفتی و شب نمونهٔ روز حساب شد

می‌کرد بی تو تا سحر اختر شمار چشم

مانند خال چشم سیاه کن به روی یار

یک لحظه هم ز عارض او بر مدار چشم

از جوش گریه فرصت نظاره‌ای نداد

ما را شب وصال نیامد به کار چشم

منع من از نظاره مکن آه چون کنم

می‌افتدم به روی تو بی‌اختیار چشم

نگشاده‌ام ز تنگدلی‌ها در این چمن

چون غنچهٔ فسرده به روی بهار چشم

گردی ز کوی یار نیاوردی از صبا

بسیار بود در رهت امیدوار چشم

آن دل سیاه رحم به حالم نمی‌کند

کردم سپید در رهش از انتظار چشم

واقف نظر به زلف و خط دلبران مکن

پوشیده بهتر است ز دود و غبار چشم