واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۲

شکایت ازین باغ بی‌جا ندارم

که گل بر سر و خار در پا ندارم

وداعم کنید از عزیزان که چون سیل

سر بازگشتن ز صحرا ندارم

مرا هست از آسمان چشم ریزش

چو ساغر امیدی ز مینا ندارم

چه بازم به راه بتان ای خدا من

که دین پر عزیز است دنیا ندارم

چه‌سان دامن یوسف خود بگیرم

که مردانگی چون زلیخا ندارم

چرا بر سر جا کنم بحث در بزم

دماغ سخن‌های بی‌جا ندارم

شود محرم جامه خواب تو هر شب

چرا رشک تصویر دیبا ندارم

مرا کردی امیدوار شهادت

کرم کن کرم ورنه دعوی ندارم

زدم بر در داغ دل حلقه یعنی

امید گشایش ز درها ندارم

ندانم کجا برده یا رب رقیبش

که امروز من عقل بی‌جا ندارم

شبی نیست کز فکر آن زلف واقف

دماغی پر از دود سودا ندارم