واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۰

ساخت غربت به من وطن چه کنم

از قفس خوشدلم چمن چه کنم

نتوان شد به زور شیرین‌کام

سعی بی‌جا چو کوه‌کن چه کنم

بگزم بو کنم نمی‌دانم

آه با سیب آن ذقن چه کنم

یوسف من بیار خود تشریف

ورنه من بوی پیرهن چه کنم

تنگ‌دل می‌کند مرا با هیچ

نکنم شکوه زان دهن چه کنم

ای که از بی‌دلی کنی عیبم

دل تو بردی ز دست من چه کنم

طرفه داغی به پیشم افتاد است

چه کنم شمع انجمن چه کنم

خوانده‌ام درس خامشی واقف

جدل و بحث و علم و فن چه کنم