واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۴

غم هجران کشیدم و رفتم

زهر حرمان چشیدم و رفتم

نقد جان صرف کرده زین بازار

جنس دردی خریدم و رفتم

بوسه‌ای زان لبم نشد روزی

لب به دندان گزیدم و رفتم

آمدم شب نهفته در کویش

زاری دل شنیدم و رفتم

همچو صبح آمدم به این عالم

دم سردی کشیدم و رفتم

تاب نزدیک رفتنش چون نیست

رویش از دور دیدم و رفتم

بس که این باغ بی‌هوا بوده است

جامه چون گل دریدم و رفتم

خار غم داشتم به دل واقف

گل عیشی نچیدم و رفتم