واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۲

وا ش زمانی ای بی‌ترحم

بگشا دلم را از یک تبسم

من رند و پیرم هر صبح گردم

با قامت خم گرد سر خم

در بزم مینا سرکرده قلقل

برخاست زاهد فهمیده قم قم

از گفتهٔ کس پروا ندارم

یا عاذلی یا لایمی لم

در کوچهٔ زلف صد پیچ و خم است

این نابلد دل ترسم شود گم

ای دل حذر کن از چشم خوبان

مار است گیسو ابروست کژدم

لاحول گویان برخیز واقف

بگریز جای زین دیو مردم