واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۳

گرچه ما از زمانه سوخته‌ایم

قدری عاشقانه سوخته‌ایم

بلبلان ترانه سوخته‌ایم

پروبال آشیانه سوخته‌ایم

مزرعه ما چگونه سبز شود

همچو خال تو دانه سوخته‌ایم

سوخت پروانه در حضور چراغ

ما ازو غائبانه سوخته‌ایم

صحبتش در گرفته با اغیار

ما عبث در میانه سوخته‌ایم

شمع در صدر بزم می‌سوزد

ما بر آن آستانه سوخته‌ایم

ما به دل داغ نامرادی را

به مراد زمانه سوخته‌ایم

آتشی در من و دل افتاد است

هان خبرگیر تا نسوخته‌ایم

نیست همداغ ما کسی واقف

در محبت یگانه سوخته‌ایم