واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۲

خواهم که یک شب گریه‌ای در پای دیوارش کنم

شوری به عالم افکنم از خواب بیدارش کنم

دولت اگر دستم دهد از دست اغیارش کشم

گر بخت یار من شود با خویشتن یارش کنم

گر دل مددکاری کند ور دیده‌ام یاری کند

چندان بگریم پیش او کز خویش بیزارش کنم

تا چند بینم در برم دل لاف مستوری زند

بیرون برم زین خانه و رسوای بازارش کنم

با این همه دلبستگی خواهم که از کویش روم

تا چند آزارم کند تا چند آزارش کنم

سودا به زلف عنبرین سود است می‌دانم یقین

سرمایهٔ دنیا و دین آن به که در کارش کنم

از بس که زلف کافرش از راه دینم برده است

گر سبحه در دستم فتد فی‌الحال زنارش کنم

از حال زار خود دگر نگذارم او را بی‌خبر

خفته است بیدارش کنم مست است هشیارش کنم

واقف ندارد آن پسر از شأن حسن خود خبر

آیینه بنمایم به او وز خود خبردارش کنم