واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۱

آن قد دل پسند را نازم

سرو دستار بند را نازم

کشتهٔ اوست هر کرا جانی است

آن نگاه کشنده را نازم

عقل درماندهٔ کم و کیف است

عشق بی‌چون و چند را نازم

التفاتی به مهر و ماهش نیست

آن تغافل بلند را نازم

کرده شوریده تر مرا ناصح

نازم این طور پند را نازم

آهوی چشم او شکارم کرد

صید صیاد بند را نازم

همه گردن‌کشان اسیر ویند

شوخ کاکل کمند را نازم

زهرها غوظه در شکر زده است

آن لب نوشخند را نازم

مرد و هرگز نبرد نام دوا

واقف دردمند را نازم