واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۹

دل در خون طپیده‌ای دارم

جان بر لب رسیده‌ای دارم

چشمم از چشم یار می‌ترسد

دل مژگان گزیده‌ای دارم

نالهٔ چند کرده‌ام موزون

نی غزل نی قصیده‌ای دارم

برنگردم به گفتهٔ ناصح

من به خوبان عقیده‌ای دارم

همچو گل خنده بر رفو دارد

طرفه جیب دریده‌ای دارم

ناله قد می‌کشد ز سینهٔ من

سرو قامت‌کشیده‌ای دارم

زان کنم گریه‌های یعقوبی

که غم نور دیده‌ای دارم

شده‌ام رام چشم آهوی مست

گرچه طبع رمیده‌ای دارم

چه کنم آرزوی گل چیدن

من که دامان چیده‌ای دارم

گر رمیدی نمی‌روم از جا

خاطر آرمیده‌ای دارم

از برای نثار او واقف

جان بر لب رسیده‌ای دارم